هر پایانی را آغازیست
نه در همان اندازه و نه به همان صورت
بلاگفا مرد. زنده باد بلاگر.
پ.ن.
بچه مه خوب!:ی
نا خلف ِ !؟ باشه، طردش ميكنم. ولي حذف كردن در توانيم نيست
حداقل حالا!
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 20:45 توسط
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 1:54 توسط
|
اینجا دلت گرفت می گن خود کشی راه حله
ادامه مطلب
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 19:19 توسط
|
محفل نقد ادبي
نمايشنامه(!)اي در يك پرده:
G1. همهي ما نياز داريم بهمون توجه شه
B1. دختر ِ بيمار بود ، نياز به دوست داشته شدن داشت !
G2. پسر ِ بيمار بود، ميديد دختر شيفتهاش شده ولي به روي خودش نمياورد و هي خواستشو تكرار ميكرد!
G3. پسر ِ هم دوسش داشت، روش نميشد بگه!
B2. نويسنده قصد داشت بگه عشق يه بازي مسخرهاست! دروغه!
...
[چخوف: من از وقتي پا به سن گذاشتهام ديگر نميفهمم چرا اين كلمات را ميگفتم، چرا شوخي ميكردم!]
پ.ن. متن داستان شوخي، چخوف در ادامه مطلب
پ.ن۱. افاضات خيلي طولانيتر بود، حوصله كفاف نداد.
پ.ن۲. G دختر و B پسر
ادامه مطلب
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 1:51 توسط
|
طالع اگر مدد دهد
دامناش آورم به كف
گر بُكشَم زهي طرب،
گر بُكشَد زهي شرف...
حافظ ِ جان
+
نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 1:11 توسط
|
حتي اگه نيچه بگه انسانهاي سطحي سعي ميكنن عميق به نظر بيان
حتي اگه تو تمام كتاباش تكرار كنه من ساده مينويسم
ولي تعداد افرادي كه ميتونن كنايهي جملات رو درك كنن كمتر از اونايي ِ كه از پس استدلالهاي سنگين بر ميآن.
پ.ن. با عرض ادب و احترام خدمت آقامون حافظ .
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 16:5 توسط
|
هميشه وقتي نميدونم چكار كنم ميگم عجله دارم !
سيماي زني در دوردست
+
نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 21:48 توسط
|
هرچقد هم پوست كلفت بازي در بياري ...
هرچقد هم "عاشقي دد بردي ِ" گوش كني ...
آخرش يكي ميآد ميگه:
رسيد نسل ِ من و تو ، به اولين بزنگاه!
پ.ن. اين هم لبيك به آقاي خوابگرد:
Ahmadinejad is not my elected president
+
نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 15:44 توسط
|
_You just said that you need to love and be loved.
_yeah, but when i do, it quickly makes me nauseous.
its disaster
I'm realy happy when i'm on my own.
Even being alone, its better than sitting next to a lover and feeling lonely.
+
نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 16:12 توسط
|
مهم نيست چيا ميگي تو خاطراتي كه منتشر ميشه ...
همين كافيه كه ميدونيم يه دفتر ديگه هم هست
اينكه يه روزي "اسناد محرمانه" اين روزها هم منتشر ميشه!
+
نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 2:17 توسط
|
تو هم به پردهِ مايی پدر. مگردان راه
مکن نوای ِ غريبانه سر به زير و زبر.
چهت اوفتاده؟ که ميترسي ار گشايي چشم
تو را مِس آيد رويای ِ پُرتلالو ِ زر؟
چهت اوفتاده؟ که ميترسي ار به خود جُنبي
ز عرش ِ شعله درافتي به فرش ِ خاکستر؟
به وحشتي که بيفتي ز تخت ِ چوبي ِ خويش
به خاک ريزدت احجارِ کاغذينافسر؟
تو را که کسوت ِ زرتار ِ زرپرستي نيست
کلاه ِ خويشپرستي چه مينهي بر سر؟
تو را که پايه بر آب است و کارمايه خراب
چه پي فکندن در سيلبار ِ اين بندر؟
تو کز معامله جز باد دستگيرت نيست
حديث ِ بادفروشان چه ميکني باور؟
حکايتي عجب است اين! نديدهای که چهسان
به تيغ ِ کينه فکندند ِمان به کوی و گذر؟
چراغ ِ علم نديدی به هر کجا کُشتند
زدند آتش هر جا به نامه و دفتر؟
زمين ز خون ِ رفيقان ِ من خضاب گرفت
چنين به سردی در سرخي ِ شفق منگر!
يکي به دفتر ِ مشرق ببين پدر، که نبشت
به هر صحيفه سرودی ز فتح ِ تازهبشر!
بدان زمان که به گيلان به خاک و خون غلتند
به پایْمردی، ياران ِ من به زندان در،
مرا تو درس ِ فرومايه بودن آموزی
که توبهنامه نويسم به کام ِ دشمن بر؟
نجات ِ تن را زنجير ِ روح ِ خويش کنم
ز راستي بنشانم فريب را برتر؟
ز صبح ِ تابان برتابم ــ ای دريغا ــ روی
به شام ِ تيرهی رودرسفر سپارم سر؟
قبای ديبه به مسکوک ِ قلب بفروشم
شرف سرانه دهم وانگهي خرم جُل ِ خر؟
□
مرا به پند ِ فرومايه جان ِ خود مگزای
که تفته نايدم آهن بدين حقير آذر:
تو راه ِ راحت ِ جان گير و من مقام ِ مصاف
تو جای امن و امان گير و من طريق ِ خطر!
۱۳۳۳
زندان ِ قصر
شاملو
+
نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 0:32 توسط
|
باورم كن خيلي خستم از غم ناباوريها...
ابي +
+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 17:51 توسط
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 15:55 توسط
|
خوشحالم كه شما هستيد. من لياقتشو نداشتم كه شما باشم. من از اون آدمهام كه فقط بلدن گندهگويي كنن، اونم از بدترينهاش، از اونهايي كه مردم حرفهاشونو گوش ميكنن و بهشون احترام ميزارن. به نظرم واسهي اين ادبيات رو مرام خودم كردم تا ديگه به خودم زحمت زندگي كردن ندم، از بس كه ميترسيدم. روي كاغذ يك قهرمانم اما در واقعيت گمان نميكنم حتا خرگوشي رو از تلهاش نجات داده باشم.
من زندگي رو واسهي زيستن نميخواستم....
نواي اسرار آميز ـ اريك امانوئل اشميت ـ شهلا حائري
+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 2:45 توسط
|
اما هميشگي تواي ستارهي دنباله دار!
+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 1:39 توسط
|